تبلیغات
راز دل - خدایا لطفاً ادامه بده!
 
درباره وبلاگ


کارشناسی ارشد سناباد

مدیر وبلاگ : حمید محمدپور
نظرسنجی
آیا شما در مورد مسائلی كه در اطرافتان در جریان است می اندیشید؟








آیا شما در مورد مسائلی كه در اطرافتان در جریان است می اندیشید؟








آیا شما در مورد مسائلی كه در اطرافتان در جریان است می اندیشید؟








جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
راز دل
دکتر طاهری:فکر کنید، مدرسه ،دانشگاه ، و همه درسها و استادها تنها به دنبال این هستند که به ما فکر کردن را بیاموزند




آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزکاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد.

روزی، دوستی به دیدنش آمد پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت: «واقعاً عجیب است! درست بعد از این که تصمیم گرفته ای مرد خداترسی شوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمان را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!»

آهنگر پاسخ داد: «در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. می دانی چطور این کار را می کنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم، تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می کند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم...»

آهنگر لحظه ای سکوت کرد. و سپس ادامه داد: «گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش می شود. می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. برای همین آن را کنار می گذارم.»

آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد: «می دانم که خدا دارد ما را در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده... اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!»


Lord, please keep on!

 

 

Was forged after spending most evil and passion of youth, decided to devote his soul to God. Years with an interest in his work, his goodness to others, but with all the righteousness in his life was not what it seems, was even more constant problems.

 

One day, a friend came to visit after informing him of the situation Dshvarsh said: "It is really strange! Just after this a man who decided to show piety, your life worse. I'm not weak faith, but despite all your efforts on the spiritual path, there is nothing better! "

 

Blacksmith replied: "In this workshop, bring me a steel sword, which should make it. How do I know? First heat the steel to give hell to be fried. After the brutality, the heaviest hammer on and I reel it'll blow up like that take the form of steel. Then I plunged into cold water in the container, all the steam fills the workshop. Steel due to the sudden change of temperature, will groan and suffer. Once is not enough, I must repeat it enough to find a sword in my hand ... "

 

Blacksmith was a moment of silence. And then continued: "I can not tolerate these actions would bring the steel. Heat, and sledgehammer blows cold water caused the couple to leave. I know of a good steel sword will never come. So leave it aside. "

 

Open blacksmith paused and then continued: "I know that God takes us into the fire of suffering.But the only thing I want is this: My God, do not hand the card to the shape you want, to get her. With a friendly way, keep on, every time that is necessary, keep ... But do not throw me to the useless steel. "





نوع مطلب : فکر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 اسفند 1390 :: نویسنده : حمید محمدپور
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر